|
فتح | ||
|
بسم رب طه
بسم الله الرحمن الرحیم طه 1 ما انزلناعلیک القران لتشقی 2 الا تذکرة لمن یخشی3 [ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ] [ 8:21 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند؟
گفتند: باید سوخت گفتند:باید ساخت
گفتیم باید سوخت، اما نه با دنیا که دنیا را! گفتیم باید ساخت، اما نه با دنیا که دنیا را! "قیصر امین پور"
*وبم یک ساله می شود اما من مثل خیلی ها خسته نشده ام بلکه خوشحالم از این که نت، از این که فتح نگرش مرا نسبت به خیلی چیز ها عوض کرده است و خیلی خوبم زیرا که دارم خیلی عوض می شوم اما کسی نمی فهمد و مهم تر از همه این که همین نت به من آموخته است که چطور فقط به خدا امیدوار باشم... *درheaven ... [ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 7:38 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم،
و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم، اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی، اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی، اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من، اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من... حلالم کن... و بعد از آن دعایم کن
*برای من اما اشک هیچ وقت هیچ چیز را حل نمی کند... *در heaven ... [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 3:24 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
جهان، قرآن مصور است
و آیه ها در آن به جای آن که بنشینند، ایستاده اند درخت یک مفهوم است، دریا یک مفهوم است، جنگل و خاک و ابر، خورشید و ماه و گیاه، با چشم های عاشق بیا تا جهان را تلاوت کنیم. سلمان هراتی
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 3:39 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
دفتر خاطرات آينده من كجاست ؟ خسته شدم از بس دفتر خاطرات گذشته را ورق زدم. من چه زود پير شده ام.كاري كه عادت پيران است. خاطرات گذشته را همه ديده اند و نوشتن آنها كاري ندارد. اگر من ننويسم، ديگري مي نويسد. هر كس مداد داشته باشد مي تواند بنويسد. اما مي ترسم فردا نباشم تا خاطرات خود را بنويسم، تازه خاطرات گذشته همه تكراري است. امروز، سه شنبه، از سر كار برگشتم، بي حوصله بودم، روزنامه ها را ورق زدم، خوابيدم، بيدار شدم ... اما خاطرات فردا حتماً تكراري نيست. اگر باشم كه آنها را خواهم ديد، ديگر لازم نيست بنويسم، اما اگر نباشم و آنها را نبينم، حسرت آور است؛ و يا كسي نباشد كه آنها را بنويسد. خاطرات ناراحت مي شوند از اينكه كسي آنها را به رسميت نمي شناسد و ثبت نمي كند و آنها را جدي نمي گيرد. اگر بگويند خاطرات آينده كه نيستند، هنوز وجود ندارند، چگونه آنها را بنوسيم، مي گويم از اين نظر خاطرات گذشته هم ديگر نيستند. اگر وجود خارجي ندارند و فقط در ذهن ما هستند ، خوب خاطرات آينده نيز چنينند، نيستند، وجود خارجي ندارند، تنها مي توانند در ذهن ما باشند. همان طور كه براي يادآوري خاطرات گذشته بايد به ذهن فشار آورد، براي ياد آوري خاطرات آينده نيز مي توان اندكي به ذهن فشار آورد. تازه خاطرات گذشته را نوشتن هنر نيست، هر كسي كمي حافظه داشته باشد، مي تواند تقلب كند و از روي آنها رونويسي كند. هر شاگرد تنبلي مي تواند از روي كتابي كه مي بيند بنويسد، مشق بنويسد و نوشتن خاطرات گذشته خيلي رنج آور است، تكراري است، يكبار آدم آنها را ديده است، تجربه كرده است، انجام داده است، شنيده است و نوشتن آنها به نظر خسته كننده و بيهوده مي آيد و خيلي هم بي رحمانه، زيرا يك « واو» را هم نمي شود جابجا كرد، چون اول خود آدم مي فهمد كه دروغ گقته است، بعد هم ديگران ممكن است بفهمند و ممكن است خيلي هم جالب نباشد، هنر هم نيست. هنر يعني دخل و تصرف در واقعيت. ولي در واقعيتي كه اتفاق افتاده به سختي مي توان تغيير داد زيرا ديگر شكل گرفته اند و سخت و سفت شده اند و قالبي! و ضمناً همه هم نظير آنها را ديده اند و هيچ تازگي ندارد، تكرار مكررات است. اما چه زيباست خاطرات آينده را نوشتن ... زيرا فقط خود آدم از آنها خبر دارد، و هنوز هيچ كس نمي تواند دست آدم را رو كند. هيچ كس نمي تواند بقيه اش را حدس بزند، هيچ كس نمي تواند بگويد راست مي گويي من هم آن روز آنجا بودم ... قیصر امین پور
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 2:33 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
تو صد مدینه داغی، تو صد مدینه دردی
یتیم می شود خاک، اگر که برنگردی تمام شب نیفتاد، صدای زوزۀ باد چه باد های سردی، چه کوچه های زردی تو کوچه آن طرف تر، بپیچ سمت لبخند شکوفه می فروشد، بهار دوره گردی "کسی می آید از راه، چه ناگهان چه ناگاه خدای من چه روزی! خدای من چه مردی!"* از آسمان چهارم، مسیح بازگشته است زمین ولی چه تنهاست، مگر تو بازگردی علیرضا قزوه
*وای که چقدر این بیت زیباست! [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 5:2 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله ... ... ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را موسیا! آداب دانان دیگرند سوخته جان و روانان دیگرند
با هم راه افتادیم. من بودم و شبان. او می رفت چارقد خدا را بدوزد، روغن و شیر برایش ببرد و موهایش را شانه کند. من می رفتم پابوس حضرت! فاطمه شهیدی
*اول فکر می کردم این متن فاطمه شهیدی با بقیه مطلب هاش فرق می کند، اما نه؛ این امام است که "نان و نمکش را خورده ایم" ،که تا اسم امام را می شنویم "یک جوریمان می شود"! *برایمان خیلی دعا کنید! ادامه مطلب [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 8:27 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
دست های مومنش
اشاره ای تاریخی است به سمت روشنایی های ماورایی و رگهای آبی بازوانش رود خانۀ بی انتهایی است که تا قیام قبیله های عطش زده را آب و آبرو می بخشد! از خیمه گاه زخمی آب دود حریق العطش تا عرش می رفت... امداد را پیچیده در شولای طوفان مردی به نام آبی دریا به شط زد دستی نهانی لوحی مخطط را بر آورد نامی تناور را به رنگ سرخ خط زد آنگاه در عرش آیینۀ چشم ملائک موج برداشت روان است به جانب رود! سید حسن حسینی
*heaven وبلاگ جدید من است . نمی دانم تا کی ادامه خواهد داشت اما می خواهم دل نوشته هام را تویش بنویسم... heaven313.persianblog.ir *گفتیم به نوعی دِینمان را به گره ادا کرده باشیم: بسم الله الرحمن الرحیم
دوستان و همراهان عزیز
امروز سالگرد پخش اولین قسمت برنامه ی گره است و به نوعی روز تولد این فرزند انقلاب است
از این رو قرار بر این است که با به روز کردن وبلاگ هایمان، تولد گره را جشن بگیریم و نوعی کمپین رسانه ای به راه بیندازیم.
لطفا حتی اگر شده با یک خط، این کار را انجام بدهید
با تشکر فراوان
-----------------------
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 12:8 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
چه خوب شد که نبودی لیلا! تو کجا زهرۀ به میدان فرستادن پسر داشتی؟ پسر... چه می گویم، علی اکبر! انگار کن تمام جوان های عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند. انگار کل زیبایی و عطر تمامی گل ها را به یک گل بخشیده باشند. انگار کل تمامی سرو های عالم را به تمامی لاله های جوان پیوند زده باشند. انگار کل خدا در یک قامت، قیامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع. سکینه آمده بود و دست هایش را دور کمر برادر حلقه کرده بود. رقیه گرد کفش های برادر را می سترد. عباس؛ عباس انگار قرآن پیدا کرده بود. علی را نوازش نمی کرد، ستایش می کرد. علی را نمی بوسید، می پرستید. جانش را سر دست گرفته بود و پروانه وار گرد او می گشت. من گفتم هم الآن است که عباس بر علی اکبر سجده کند. چه دنیایی بود میان این ها. چه خوب شد که نبودی لیلا! کدام جان می توانست در مقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟ بگذار از زینب چیزی نگویم. یاد او تمام رگ های مرا به آتش می کشد. تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علی اکبر مادری کنی؟ که زبان بگیری؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی؟ که وقت رفتن از مهر مادری سرشارش کنی؟ که قدم هایش را به اشک چشم بشویی؟... ببین لیلا! تو می خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟ به اشک چشم تمامی مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی، باز همه می گفتند: مادر این جوان زینب است. اما بگویم؟... بگذار بگویم لیلا! جانم فدای عظمت زینب. با گفتن این کلام اگر قرار است جانم آتش بگیرد، بگیرد. در کربلا می گفتند که آیا این دو نوجوان، این عون و محمد، این خواهر زاده های حسین، مادر ندارند؟ چرا هیچ زنی مشایعتشان نمی کند؟ چرا هیچ مادری صورت نمی خراشد؟ چرا هیچ زنی زمین را با ناخن هایش نمی کند؟ چرا هیچ زنی شیون و هلهله نمی کند؟ خاک زمین را به آسمان نمی پاشد؟ چرا حسین تنها مشایعت کنندۀ این دو نوجوان است؟ فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا به میدان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت. سید مهدی شجاعی [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 4:25 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
"دو خط موازی، در بی نهایت و در ابدیت هم به هم نمی رسند"
مرد این را نمی دانست؛ وقتی تصمیمش را گرفت. می خواست موازی بماند؛ گفت: طوری می رویم که به هم نرسیم. براده ای که در دور های دلش پنهان بود، خندید؛ من، اما نخندیدم. از پشت پلک تاریخ، مرد را می پاییدم و دلم می خواست بتواند موازی بماند. زندگی من، به عاقبت تصمیم مرد گره خورده بود. ترکیب عجیبی بودیم: من بیرون بودم؛ پشت پلک تاریخ! مرد، وسط صحرا بود و براده، در اعماق مرد و یک تصمیم، ما را به هم می پیوست *** فاطمه شهیدی
*۱:غم بزرگی است؛ حتی شب عاشورا، کربلا هم که باشی، اگر یار نباشی، حسین(ع) می فرستدت که بر گردی! *۲:حلقوم را می توان برید اما فریاد ها را هرگز، فریادی که از حلقوم بریده بر می آید جاودانه می ماند و فریاد برآمده از این حلقوم بریده فریاد حق طلبی است . "شهید آوینی" *۳:التماس دعا!
ادامه مطلب [ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 9:13 قبل از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
روی شیشه نوشته: «قیمت ها شکسته شد». ما پشت ویترین صف می کشیم تا شاید کلاهی یا پیراهنی را ارزان تر از آن چه می ارزد، بفروشند. صف می کشیم و نوبت می گذاریم. هول می زنیم و از هر کدام دو تا می خریم برای روز های مبادایی که گاهی اصلاً نمی آیند.
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 5:10 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
دیر هنگامی است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره های اشتیاقت سوخته ایم. باغ آرزو ها به شوق بهار روی تو خزان ها را می شمارد و چکامه های خونین شقایق را می نگارد.
نرگس ها داغ هجر تو بر سینه دارند. عروسان چمن جز به مژدۀ جمال دل آرایت سر حجله عیش بر نیارند. مهدیا! معراج نشینی بگذار و از پردۀ غیبت به درآی و رخست محمدی بنمای، که خیل منتظران به جان آمده ات، چشم به بلندای وعدۀ دیدار تو دارند. ای گوشوار عروس الهی! آرمان انتظار را به کوله بار صبر و یقین بر دوش می کشیم و به ترنم آوای ظهور سر خوشیم. هر بامداد، یاد طلوع تو را در سینه می پرورانیم و پرتو چهره تو را در دیده نقش می زنیم. [ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 6:47 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
از سمت جانم صدای تپش شوق مندانه ای می آید... در کوچۀ روانم امروز غوغایی به پاشده! انگار کودک دلم باز هم بهانۀ دیدار تو را گرفته است. دست های دل و جانم را در دست می فشارم و به راه می افتم. رو به سوی تو... سر از پا ناشناخته، راهی رهایی و خوشبختی ام. جان و دل، شتابناک و ذوق زده روانه اند و من کودکی را ماننده ام دست در دست پدر و به دنبال او کشیده می شود! من اما نیز بی قرار و آرزومندم و هوای دیدن تو را دارم... اندکی بعد، دریچۀ چشمانم به خورشیدی خیره می شود که از زمین دمیده و بر آسمان نور می پاشد! ـ سلام بر عظمت، سلام بر آفتاب! در صحن و سرای تو، هم اینک بال بال همۀ مشتاقان را آشکارا نظاره می کنم. کبوتران، فوج فوج و تک تک دانۀ محبت بر می چینند و پرواز عشق می کنند و بر فراز گنبد تو که به نگینی می ماند بر انگشتری این دیار، می چرخند و می چرخند... و دل مرا نیز با خود همراه می کنند و با هر فرود، به تبرک بر خاک آستان تو می سایند. آفتابی شگفت در صحن و سرای تو گسترده شده است که تلألو اش مرا به ملکوت می برد... گوییا اینک چشم در چشم فرشتگان خداوند دوخته ام که در هیآتی از نور، به دامان تو آویخته اند. پرندۀ نگاهم بر دیوار، سر می کوبد و عاشقانه تو را می جوید. کبوتر دلم نیزـ هم سو با تمامی قلب ها ـ از جای کنده می شود و به سوی پنجره فولاد پر می کشد! دست هایم نیز در فضا چنگ می اندازند و در شبکۀ ای از عشق فرو می روند. دست و دل و دیده ام اکنون دخیل بسته اند و هیچ چیز را بر نمی تابند، جز نگاه تو را، ای مولا...
[ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 6:38 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
دوستان خدا! تمام دلخوشی من، به نام های شماست. نه از رفتارتان چیزی در من هست، نه از باورهاتان. از آن یقین عمیقی که شما را استوانه های زمین می کند، در من اثری حتی نیست. تمام رابطۀ من با شما، به اسم هاتان بند است؛ به نخ نازک کلمه. من فقط همین را در خودم سراغ دارم که وقتی اسم هاتان می آید، یک جوری ام می شود؛ یک جوری که مثل اول عشق است؛ مثل وقتی که از کسی یک خاطرۀ خیلی خوب دارید و البته من با همین نخ خیلی خوشم. وقتی فکرش را می کنم که می شد اسم هاتان را ندانم؛ می شد که هیچ طوری ام نشود؛ از تکرار واژۀ حسین علیه السلام، می شد دلم نخواهد بزنم به سر و سینه. وقتی این فکر ها را می کنم، می گویم:«عجب نخی»! البته این وضعی که من هستم، حسودی و ترس دارد؛ حسودی به آن ها که شما فقط برایشان یک واژه نیستید. وقتی بودن و نبودن اسم هاتان این قدر فرق می کند، پس بود و نبود نورتان و خودتان درون کسی؟ وای چه اتفاقی می شود؟ ترس هم که معلوم است دارد وقتی تمام زندگی معنوی آدم به رشتۀ به این نازکی بند باشد. یک روز، فقط اگر یک روز، این ریسمان نازک عشق را موریانه ای بپوساند، ما به کجا پرتاب خواهیم شد؟ به ابدیت لا یزال نیستی؟ به ناکجای بی وجود؟ خلأ مطلق؟ حال من، مثل قاری است که قبلا دهانه ای به روشنایی داشته؛ دهانه ای که از آن، نور و گرما می ریخته تو و لجن دیواره ها و کپک زمین را می خشکانده است؛ ولی حالا سنگ های خود ساخته ام، تمام مسیر عبور نور را بسته اند. شده ام غار بی منفذ و البته غار بی منفذ که اسمش غار نیست؛ شکافی توی زمین است. هیچ کس هم نمی فهمد که روزی غار بوده؛ چون حالا مدفون زیر سنگ هاست. تنها فرقی که بین من با خاک و سنگ اطرافم مانده، این است که پیش از بسته شدن دهانۀ روشنایی ام، کسی نام های شما را انگار در من فریاد کرده است. فریاد کرده «محمدصلی الله علیه و آله»، «علی علیه السلام»، «فاطمه علیها السلام»، «صادق علیه السلام»، «رضا علیه السلام» و... . الان من مسدود شده ام؛ ولی نه غار بوده ام، هنوز این نام ها در من تکرار می شود. پژواک اسم ها، لای دیواره ها و سنگ هام مانده. تنها بارقۀ امیدی که حالا هست، همین است که رهگذری از اینجا بگذرد و پژواک این نام ها را از زیر صخرا ها بشنود؛ سنگ ها را بزند کنار و باز مرا به روشنایی برساند. تمام دلخوشی من، به پژواک نام های شماست. چه شیرین است نام هاتان. فاطمه شهیدی [ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 7:33 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
رعد و برق، دو نشانه از نشانه های تو اند؛ دو نیرو از نیرو های تو. به فرمان تو، یا رحمت سودمند می شوند، یا عقوبت زیان بخش. با این دو نشانه ات بر ما باران عذاب نبار؛ با آنها لباس بلا تن ما نکن. خدایا! سود و فایدۀ این ابر ها و حرکتشان را بر ما سرازیر کن. آفتی از آنها به ما نرسد. به روزی ما آسیب نرسانند. اگر این ابر ها را برای عذاب ما بر انگیخته ای و از سر خشم آنها را فرستاده ای، ما از خشمت به خودت پناه می بریم و دست هایمان را به سوی تو دراز می کنیم که ما را ببخشی. خدایا! با بارش هایت، این خشکسالی را از سرزمین ما بگیر و با رزقی که می فرستی، وسوسه را از قلب هایمان بیرون کن. کاری کن حواسمان به کسی غیر از تو نباشد.معدن برکتت را از ما دور نکن؛ چون بی نیاز فقط کسی است که تو به او ببخشی و سالم فقط کسی است که تو او را از آفت ها نگه داری. صحیفۀ سجادیه، دعای سی و ششم [ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 7:18 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
قفسم را می گذاری در بهشت؛ تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند؛ تا تنم را به دیواره ها بکوبم؛ تا تن کبودم، درد بگیرد و درد، نردبانی است که آن سویش تو ایستاده ای؛ برای درآغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آنچه باید، خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشم؛ تن نمی کوبم به دیواره ها که درد، مرا به تو برساند. قفسم را می گذاری در بهشت؛ تا تاب خوردن برگ ها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه، دیوانه ام کنند؛ تا دست از لای میله ها بیرون کنم؛ تا دستم لای میله ها زخم شود و زخم، دالانی است که در پایانش تو ایستاده ای؛ برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و خود را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه می کنم و دستم را زخمی هیچ آرزویی نمی کنم. با من باید چه بکنی که به میله هایم، به فضای تنگم، به دیواره ها، آنچنان مأنوسم که اگر در بگشایی، پر نخواهم زد؟ بال هایم چیده نیست.پایم به چیزی بسته نیست که نیازی به این همه نیست.در من خاطرۀ درخت، مرده است.آبی، رنگ امسال نیست و واژه آسمان، مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد. من صحنه را سال هاست که ترک کرده ام. ادامه مطلب [ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 11:58 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
کاخ در فضایی از اختناق، غوطه می خورد. معاویه رو به امام، مستکبرانه و خشمناک فریاد بر می آورد: "ای حسن! من از تو بهترم؛ زیرا مردم، دور مرا گرفته اند"! امام با لبخند، چنین پاسخ می دهد: "به بد چیزی برتری جستی معاویه! خودت خوب می دانی که مردم اطراف، تو دو دسته اند؛ یا به زور مطیع تو شده اند که بر اینان عذری نیست و یا به خاطر علاقه به دنیا به تو پیوسته اند که اینان کافرند و مباهاتی از آنان نیست؛ ولی حاشا که من هرگز ادعا کنم از تو بهترم!" معاویه، پیروزمندانه بر تخت جابه جا می شود؛ سر تکان می دهد و می گوید: "پس ادعایی بر بهتری از من نداری!" امام، پاسخ می دهد: "هرگز؛ زیرا هر چه جست وجو می کنم، در تو بهی نمی بینم که بخواهم بگویم از تو بهترم!" *** مرد کافر، راه امام را سد کرده است؛ جسورانه روی در روی امام می ایستد و می گوید: "شنیده ام جدت گفته دنیا زندان مؤمن است و بهشت کافر؛ در حالی که تو مؤمنی و دارا و کامیاب و من کافرم و تهی دست!" لبخندی عارفانه بر چهرۀ امام مجتبی (علیه السلام) طالع شده، می فرماید: "جدم درست فرموده؛ اگر جای مرا در آخرت ببینی و بهشتی را که برایم وعده فرموده، تماشا کنی، می بینی که من اکنون در زندانم و اگر عذاب و آتش کافران را در آن دنیا درک کنی، اعتراف خواهی کرد که تو با همۀ فقرت، اکنون در بهشت هستی!" *** معاویه در صدر مجلس نشسته است امام را پایین پای خود نشانده، عصبانی و پریشان، فریاد می زند: "من از عایشه تعجب می کنم که گمان می کند من شایستۀ خلافت نیستم؛ اصلا او را چه کار با سیاست!" آنگاه در میان سکوت جماعت، با نگاهی حقارت آمیز به امام (علیه السلام) اشاره می کند و ادامه می دهد: "پدر این مرد هم مخالف من بود و خدا او را کشت!" امام صبورانه می فرماید: "معاویه! گفتی از عایشه تعجب کرده ای و برای همین این چنین برآشفته ای؟" معاویه کمی آرام می گیرد و می گوید: "آری، متعجبم... در حیرتم!" امام ادامه می دهد: "دلت می خواهد تو را از چیزی عجیب تر آگاه کنم؟" معاویه با کنجکاوی به حضرت خیره می شود و می گوید: "عجیب تر؟ آری، بگو!" امام بلند و رسا رو به همگان می فرماید: "چه چیز عجیب تر از اینکه تو در صدر مجلس نشسته باشی و من پایین پایت!" *** در مجلس معاویه، عمرو بن عثمان، روبروی امام ایستاده، امیرالمؤمنین(علیه السلام) را لعن می کند و به مناظره با حضرت می پردازد. امام، صبورانه منتظر می ماند تا پاسخ کلامش را در حاقه جماعت بیان فرماید و بعد با طنینی از جنس صلابت و صراحت می فرماید: "ای پسر عثمان! با آن نادانی که در ذات تو سراغ دارم، قدرت فهم امور سیاسی را در تو نمی بینم. تو مثل پشه ای هستی بر روی نخل خرما که نشست و گفت: محکم بایست! می خواهم فرود آیم! و نخل در پاسخ گفت: نشستن تو را نفهمیدم که پروازت بر من گران آید! من نیز هرگز توجه نکرده بودم که تو در ردیف دشمنان منی!" *** معاویه مجلسی برای دشمنی با امام (علیه السلام) تشکیل داده، حضرت را به مناظره فراخوانده است؛ اما مکارانه می گوید: "این جماعت، تو را دعوت کرده اند تا از تو اقرار بگیرند که عثمان به دست پدرت کشته شد؛ حرف هایشان را بشنو و پاسخ ده و تا من هستم، نگران چیزی نباش!" امام، صریح و آشکار می فرماید: "از دو حال خارج نیست؛ یا تو به میل خود اینان را دعوت کرده ای که من از این عمل زشت تو شرمگینم و یا به زور مرا مجبور به چنین جلسه ای کرده ای که در این صورت، از ناتوانی ات شرمنده ام؛ حال بر کدام اعتراف می کنی؟"
[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 10:21 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی ز سمت مشرق جغرافیای عریانی دوباره پلک دلم می پرد، نشانۀ چیست؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی کسی که سبزتر است از هزار بار بهار کسی، شگفت کسی، آنچنان که می دانی تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد بیا که می رود شهر ما رو به ویرانی در انتظار تو تنها چراغ خانۀ ماست که روشن است در این کوچه های ظلمانی کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که نام تو آرامشی است طوفانی قیصر امین پور
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 0:25 قبل از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات بر خیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشان ها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم. از مرزهای علم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم. شهید دکتر مصطفی چمران [ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 1:39 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
این ماه رمضان عجیب آدم را وسوسه می کند برای توبه کردن و برگشتن و به راه آمدن. حسابش را بکنید، خدا درِ خانه اش را کاملا باز کرده باشد، خودش به عنوان میزبان، در آستانۀ در ایستاده باشد، قلم خطاپوش بر دست گرفته باشد و هر لحظه فرمان دهد و خواهش کندکه بیایید و تصریح کند که: "هرکه در این ماه به خانۀ من بیاید، من از گذشته هایش می گذرم، پیشینه اش را پاک می کنم و به قدر ظرف و ظرفیت او تحفه هایی به او می دهم که نه تا ضیافت سال آینده که تا ابد دستش پیش کسی دراز نشود." این، کم چیزی نیست. من که از همه آلوده تر و گناهکارترم، بیشتر دلم می تپد برای اینکه در این چشمۀ انابت و اجابت شستشو کنم. بخصوص که رمضان، باغ گل قدر است و خدا این گل را تنها در این باغ قرار داده. به هر حال بیایید روی گشادۀ میزبان را قدر بدانیم و برای سرنوشت دنیا و آخرتمان طرحی نو در اندازیم. سید مهدی شجاعی [ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 4:39 بعد از ظهر ] [ narcis ]
[ ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||